-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
مرا به جز غـم هجران تو ملالی نیست به غیر عطر تو بویی در این حوالی نیست تو در کـنار مـنی هـیچ کـس نـمیبـیـنـد کنارم از تو لبالب پُر است، خالی نیست اگر چه ســوخـتـم از آتـش خـیـام، مـرا به غیر شـعـلۀ عشق تو اشتعـالی نیست به خویش گفتم اگر او رسد، تو نازش کن ولی چه سود مرا جز شکسته بالی نیست خیال روی تورا با بهـشت عوض نکنم به جز تو در دل این خستهدل خیالی نیست پدر کـنار من و غـم زیاد و فرصت کم ببوس عمه مـرا تا سحـر مجـالی نیست میان عاشق و معشوق در زمان وصال نگاه گرم سخن هست، قیل و قالی نیست خـموشم از سخن و گـرم گریه و به لبم به غیر اینکه "کجایی" دگر سؤالی نیست به شانه بارِ غـمت بردم و شـبـیه به من میان این همه دخـتر قـدی هلالی نیست قـدِ خـمـیـده و مـوی سـفـیـد ثـابت کـرد که پیر عشق تو بودن به خردسالی نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
برای خـشکی لـبهای تو هرچند بارانم ولی از داغ سوزانت ترکخوردم، بیابانم اگر پژمردهام دور از هوای چشمهای تو خزان افتاده بر گـلـبرگهای در بهارانم ادای نام زیبایت برای من کمی سخت است زبان من نمیچرخد، شکسته چند دندانم چنان پيراهن خونى تو از تار و پود افتاد كه دق كردهست پاى مقتلت يعقوب كنعانم زمانی جّد من معـیار ایـمان خـلائق بود ولی یک شهر شک دارد به اینکه من مسلمانم! اگرچه دوری از تو سخت بود امّا خدا را شکر ندیدی تار شد چشمم، ندیدی سوخت مژگانم خداوندا حلالم کن اگر با این لب خـونی زدم بـوسـه بـه روی آیۀ یـاسـیـن قـرآنـم مگر نه اینکه وقتی تو ز مسجد دیر میکردی برای هر دمش صدبار میرفت از بدن جانم؟ چرا وقتی که اسبت بیسوار آمد، نمردم من؟ چه میخواهد ز جانم زندگی بیتو، نمیدانم عجب حُسن ختامی! جنتم این کنج ویرانهست که آخر سر در آغوشت رقم خوردهست پایانم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
من آن مجـاهـد نـسـتوه خـردسال اسیرم که شمع محفل آزادگیست روی منـیرم پیـام خـون خـدا خیزد از زبان خـموشم که سیّدالـشهـدا را به شهـر شـام سفـیرم رخم کبود زسیلی به چشم دوست چراغم قدم کمان ز فراق و به قلب خصم چو تیرم پناه هفت سپهـرم، که گـفـته دخت یتیمم؟ شفیعۀ دو سرایم، که خوانده طفل صغیرم؟ عزیز فـاطـمـه هـسـتم ز عزّتم نشود کم اگر چه در دل شب گوشۀ خرابه بمیرم چه باک اگر که به سنگم زنند، نخل کمالم چه غم ز سلسلۀ روبهان، که دختر شیرم مـرا به شـام نـبـیـنـیـد در لـباس اسارت که تا خداست خـدا، بر تمام خـلق امیرم پـیـامآور خـون شـهـیـد تا صف حـشـرم ز سیـّدالـشـهـدا باشد این مـقـام خـطـیرم عدو به چشم حقارت نظاره کرد به حالم خبر نداشت که حتی فرشته نیست نظیرم یـزید داد مـرا جا به روی خـاک خرابه به زعم آن که شمارد میان خلق، حقیرم کجاست تا نگرد در همین خرابه ز عزّت پناه طفل صغـیر و مطاف شیخ کـبیرم؟ به سنّ کوچک من منگرید کامدم اینـجا نه دست زائر خود، بلکه دست خلق بگیرم اگر چه آمـده مـشهـور نـام من به رقـیّه بهسان فاطمه در عزّت و جلال، شهیرم قـسم به دامـن پـاک حـسینپـرور زهـرا که من عزیزم و ذلّت ز هیچ کس نپذیرم خدا گواست کتک خوردم التماس نکردم مگر نه دخـتر نـامـوس کـردگار قـدیرم ز سوز سیـنۀ من گُل کند کلام تو(میثم) سـرودههای تو باشد تـرانههای ضمیرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
لـیـلـهٔ قـدرم و تـنهـا سـحـرش را دارم پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم دخـتـر شـاهـم و اما فـقـط از این دنـیـا پـای زخـمیشده و چشم ترش را دارم خـواسـتـم پـر بـزنـم زود بـه یـادم آمـد من از آن بال فـقـط چند پرش را دارم بــزنـد یـا نــزنـد فــرق نــدارد شــلاق طاقـت سخـتی هر درد سـرش را دارم شهر را یکتنه با گریه به هم میریزم نـوهٔ فـاطـمـه هـسـتم جـگـرش را دارم سرزده آمده مهمان و در این استـقـبال گیسویی تا که شود فرشِ سرش را دارم من نگویم چه شده چون خبرش را داری تو نگو از لب خـونین خبرش را دارم عمه! باید بروم وقت خـداحافظی است نگـرانـم نـشوی! هـمـسـفـرش را دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خونرنگی در هـالهای از گـیسویی خاکستری باشد دخـتر دلـش پـر میکـشد، بابا که میآیـد موهـای شـانهکردهاش در معجـری باشد سخت است هم شیرینزبان باشی و هم فکرت پـیـش عــمـوی تــشـنــۀ آبآوری بـاشـد با آنهمه چشمانتظاری باورش سخت است سهـمت از آغـوش پـدر تنهـا سری باشد شـلاق را گـاهـی تـحـمل میکـنـد شـانـه امـا نه وقـتـی شـانـههـای لاغـری بـاشد خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد، چـشمـش به دنـبـال عـلی اصغـری باشد وای از دل زینب که باید روز و شب انگار در پیش چشمش روضههای مادری باشد وای از دل زینب که باید روضهاش امشب «بابا! مرا این بار با خود میبری؟» باشد بابا! مرا با خود ببر، میترسم آن بدمست در فکـر مـهـمانی و تـشت دیگری باشد باید بـیـایم با تو، در بـرگـشت میتـرسم در راه خـار و سنـگهای بـدتـری باشد بـاید بـیـایم با تو، آخـر خـسـته شد عـمه شاید برای او این شبِ راحتتری باشد؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
گُر گرفتم، سوختم، در شعلهها تب کردهام آفـتابـا از عـطش جان را لـبالـب کردهام من خودم دیدم که لبهای تو را با چوب زد هرچه با لبخـند تو کـردند با لب کردهام تـشـنـۀ جـام بـلا بودن بـرایم بهـتر است پس برای دیدنت خود را مقـرّب کردهام من به چشمم قول دادم خواب میبینم تورا روز را با وعـدۀ دیـدار تو شـب کردهام این گره کور است اما سعی خود را میکنم با سرِ انگـشت مـویم را مـرتب کـردهام مقتل خود را نوشتم جای دفتر روی خاک با سرانگشت قلم، خون را مرکب کردهام قامتم خـم شد اگر، مگـذار پای پـیـریام بلکه در غـم اقتدا بر عمّه زینب کردهام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
ابری گذشت و گفت که دریا رقیه است طوفان وزید و گفت که صحرا رقیه است کوهی قیام کرد و به طوفان و ابر گفت این کوه، این شکـوه، هـمـانا رقـیه است رد شد نسیم و گفت که من روحبخشم و اثـبـات میکـنـم که مـسـیـحا رقـیـه است در کوی عشق حرف صغیر و کبیر نیست زیـنب در این مـقـام سـراپـا رقـیـه است کـوچـکتـرین مـحـجـبـۀ خـانـۀ حـسـین آئـیـنـۀ نــجــابـت زهـــرا رقــیــه اســت سـقــا دلــیـل شــادی قـلـب رقــیــه بــود پس دلـخـوشی حـضرت سـقا رقیه است باب الـحـوائـجـان حـرم وقـت رفـع غـم نامی که میبـرنـد به لـبهـا رقـیه است در این قبیله هر که به کاریست ملـتزم حـلّال مـشـکـلات شـدن بـا رقــیـه است مـا نــوکــران طـایــفـۀ عــشــق تـا ابــد ذکری که هست بر لبـمـان یا رقیه است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
روح بزرگش دمیدهست جان در تن کوچک من سرگرم گفت و شنود است او با من کوچک من یک لحظه از من جدا نیست بابای خوبم، ببینید دستان خود حلقه کردهست بر گردن کوچک من میخواستم از یتیمی، از غربت خود بنالم دیدم سر خود نهادهست بر دامن کوچک من در این خزان محبت، دارم دلی داغپرور هفتاد و دو لاله رُستهست از گلشن کوچک من از کربلا تا مدینه گلفرش داغ دل ماست با ردّ پایی که ماندهست از دشمن کوچک من دنیا چه بیاعتبار است در پیش چشمی که دیدهست دارالامان جهان را در مأمن کوچک من آنان که بر سینه دارند داغ سفر کردهای را شاخه گلی میگذارند بر مدفن کوچک من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با حضرت رقیه سلاماللهعلیها
کنون که داغ تو بر سنگ هم اثر بگذارد چه مرهمی ز غمت عمّه بر جگر بگذارد برو بهشت که جبریل جای خشت خرابه برای زیـر سـرت بـالـشی ز پَر بگذارد سه سال داری و صد زخم، باید عمهات امشب برای غـسل تنـت وقـت، بیـشتر بگذارد کجاست فاطمه تا بازوی شکـسـته ببـیند علی کجاست به دیوار غصه سر بگذارد؟ منم حسین و تو عباس، پس رواست که عمّه کـنـار پـیکـر تو دست بر کـمـر بگذارد تـن کـبـود تـو را بـین قـبـر مـینـهم اما هـلال قـامـت رنـجـیـدهات اگـر بـگذارد کنار عمه بمان؛ من نمیگذارم از این پس در این خرابه کسی با تو سربهسر بگذارد بمـان عـزیز دلـم قـول میدهـم نـگـذارم دوبـاره چـوب، قـدم بر لبِ پـدر بگذارد خودم به پای خودم میروم دوباره به بازار کـفن بـرات بگـیرم، سـنـان اگر بگذارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سری غرق در خـون، گـلویی بریده بـمـیـرم سـر تـو چـه رنـجـی کـشیده لـبی سـرخ و پـرپـر، لـبی پـاره پاره چه مویی! پریشان، چه رنگی! پریده چه بـابـای خـوبی! ز عـالم سری تو کـسـی بـهـتـر از تـو، نـدیـده نــدیـده نگاهت چو خورشید، گرم است و گیرا کـه بـر شــام تــارِ، دلِ مـن دمــیــده رسیدی تو آخر، نه با پا، که با سر! غــم و شــادیام آه در هــم تــنــیــده رخ دخـــتــرت مــثـلِ مــاهِ گـرفــتـه قـد دخـتـرت چـون هــلالـی خـمـیـده فــدای ســرت زخــمهــای تــن مــن کـه اشـکـم بـرای تـو تـنـهـا چـکـیـده صــدایـم گــرفـتــه! دعــایـم گـرفـتـه نـفـسهـای مـن شـد، بــریـده بـریـده شده محـفـل ما، «پدر_دختری» باز کــنــار ســـرت دخــتــرت آرمــیــده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
شاعر برای گفتن از این غم کمک میخواست روضه برای شرح این ماتم کمک میخواست آنقدر روی پیکـرش زخـم و کـبودی بود مرهم برای زخم از مرهم کمک میخواست از راه رفـتـنهـای او چـیزی نـمیگـویـم گاهی برای ایستادن هم کمک میخواست آتش میان خـیـمههـا افـتـاد و از آن روز شانه میان گیسوی درهم کمک میخواست در خاطرش آمد رباب آن روز از باران حتی به قدر بارشی نمنم کمک میخواست یـاد مـدیـنـه زنـده شـد در کـنـج ویــرانـه عمه برای غسل او آن دم کمک میخواست یـادش بخـیـر آن روز آخـر مــادر پـیـرم از من برای نصب یک پرچم کمک میخواست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با سیدالشهدا علیهالسلام و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
از جهان گرچه به جز غصه ندیدیم حسین غـم و انـدوه شـما بـاز خـریـدیم حسین شیـوۀ چـشـم شـمـا بـود به دل آتش زد چـقدر از غـمتـان داغ کـشـیـدیم حسین آتش عشق تو تا روز ازل شعـله کشید ما چـنـان دانـۀ اسـپـنـد پـریـدیـم حسین تو قـتـیـل العـبـراتی، تو حـسینِ اشکی ما هم عمریست به پای تو شهیدیم حسین قصد، پروانه شدن بود که بر سینه زدیم پیـلۀ عـشق تو در سـینه تـنـیدیم حسین قـامت افـراخـته بودیم چنان سـرو ولی دخـترت را چو بـدیـدیم خـمیدیم حسین ما به دنـبـال تو با پـای پـر از آبـلهاش در پی قـافـلـۀ روضـه دویـدیـم حـسین آنقدر خار به پـاهـای من و عمه رسید تا به این منـزل ویـرانه رسیدیم حسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
ابـر تـیـره روی مـاه آسـمـانـم را گرفت کـربلا از من عـموی مهربانم را گرفت وقت دلتنگی همیشه او کنارم مینشست بیوفـا دنیا انـیـس و هـمزبانم را گرفت روز عاشورا چه روزی بود؟ حیرانم هنوز جانِ کوچک تا بزرگ خاندانم را گرفت خرمنِ جسمی نحیف و آتشِ داغی بزرگ درد رد شد از تنم، روح و روانم را گرفت تار شد تصویر عمه، از سفر بابا رسید! «آن مَلک» آهی کشید و بعد جانم را گرفت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
بیابان در بیابان در بیابان گریه میکردم تمام راه را از تو چه پنهان گریه میکردم تـمام راه را با حـرمـله طی کـردهام بابا کمان در دست او بود و کماکان گریه میکردم خبر دارم که میدانی مرتب زجر میدیدم پیاپی زخم میخوردم، فراوان گریه میکردم صدای گریههایم زجر را آزار میداد و هراسان بیصدا با چنگ و دندان گریه میکردم تو روی نیزهها غرق تلاوت بودی اما من بدون وقفه با صوتت به قرآن گریه میکردم سرت خورشید بود و در میان آسمان بودی ولی من ابر بودم مثل باران گریه میکردم نمیخندند لبهایی که با آن ذکر میگفتم نمیبینند چشمانی که با آن گریه میکردم در آن ساعات پایانی شبیه مادرم زهـرا چه مشکل راه میرفتم، چه آسان گریه میکردم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
روضهات را قصه میگفتم برای دخترم گریه کردم تا سحـر با هـایهای دخترم گـفـتم از آب و غذا افتادی از روز دَهم آنقدر کِـز کـرد، کم شد اشتـهـای دخترم نیمهشبها میپَرم از خواب تا ویرانهات با صـدای گـریـههـای بیصدای دخـترم با عروسکهای زیرِ خـیمۀ چـادر سیـاه اشک میریزیم پای روضههای دخترم تا زمین میخورد میدیدم شبیه قصّهات اشک را در خـندههای زخمِ پای دخترم هیچ دخـتر بچـهای را زود بیبـابا نکـن گریه کردم بـارهـا با این دعـای دخترم اشکهایش ریخت روی گنبدِ نقاشیاش یک حرم زائر شدم در کـربلای دخترم روضهات جاریست در دنیای دختردارها با تو حـتـماً دوسـتـم دارد خـدای دخترم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
با سر رسیدهای! بگو از پیکری كه نیست از مصحف ورقورق و پرپری كه نیست سر مینهم به سردی این خاکها؛ کجاست دستان مهربان و نوازشگری که نیست؟ بـایـد بـرای شـسـتـن گـلزخــمهـای تـو باشد زلال زمزمی و کوثری که نیست آزاد شد شـریـعـه هـمان عـصر واقـعـه یادش بهخـیر سـاقی آبآوری که نیست تشخیص چشمهای تو در این شب کبود میخواست روشنایی چشم تری که نیست دستی کشید عمه به این پلکها و گفت: حالا شدی شبیه همان مادری که نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
ملـیکهای که سماوات در پنـاهـش بود هزار مرثیه در عمق هر نگاهش بود قـیـام کـرد علیه خـزان چو ابـر بهـار و قطره قطرۀ چشم ترش سپاهش بود چـقـدر از پی بـابـا دویـده بود آن شب و دست و پای پر از آبله گواهش بود در آسـمـانِ شـبِ بـینـهـایـتِ غـربـت خسوف، تعزیهگردان روی ماهش بود و با ملائکه میخـواست پـر کـشد اما نمیگذاشت نسـیمی که سدّ راهش بود خرابه محفل پروانه بود و گل آن شب گلی که دامن پـروانه قـتـلگـاهـش بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
غنچهای پژمردهام روی مزار خویشتن غیر یک بوسه ز لبهایت ندارد جان سخن تـازیـانه بـافـته بر تن لـبـاس خـسـتگی همره جـان در بیاید از تـنم این پیـرهن سنگ ویرانه است مثل بالش پر زیر سر پیش آن دستان سنگینی که زد سیلی به من بعد از آن شب غنچه بختم نمیخندد پدر لکنت افـتاده دگر در نغـمه مرغ چـمن گوشوارم رفت و آلاله به گوش انداختم گوشواری که شده سنگینتر از سنگ یمن یوسف گم گـشـتهام تا بـاز آیـد از سفـر ساختم در گـوشه ویـرانهام بیت الحزن رشته عمرم شده کـوتاهتر از عـمر گل بسکه از دوریات افتاده گره در کار من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
چه تکریمی نموده شهرِ شام از باب حاجاتش سه روزی مانده این حوریه پشت باب ساعاتش سر بـازار نُه ساعت سر پـا ایـسـتاده او کسی که نُه فلک بنشسته بر خوان کراماتش هُمای منزلت بود و خرابه منزل او شد همان که شد بهشت آبادیِ کنج خراباتش همان که مریم از نور رُخش انجیل میخوانَد که بوده پردهدار محملش در راه شاماتش به جای گل، نثار مقدمش خار مغیلان شد چه استقبال گرمی کرد از او خاکستر و آتش برای صورت حوریه برگ گل ضرر دارد چرا پس ضربۀ سیلی نمیکرده مراعاتش؟! کشیده آه را در بند خود زنجیری از آهن اسیر سلسله هستند در این شهر، ساداتش نشسته سر به دامانی که عطر فاطمه دارد سر زخمیِ "مصباح الهدی" در بین مشکاتش تمـام دردهـا را بُـرد از یـادش سـر بـابا چگونه یک طبق زخم است مرهم بر جراحاتش؟! هزار و نهصد و پنجاه تا زخم است بر جسمش هزار و نهصد و پنجاه دفعه شد مواساتش به فکر انتقام از چوب بود و بر لبش میزد ببین پُر کرده عـالم را نوای یا لثـاراتش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
حـیـدر نسب و فـاطـمه سیماست رقیه آرام دل عـــمــه و بــابــاسـت رقــیــه دلـتنگ رخ فـاطـمه کمتر شود ارباب تـا آیـنـۀ حـضـرت زهــراسـت رقـیـه جز او چه کسی لایق این جملۀ زیباست دردانــۀ یــکــدانــۀ مــولاسـت رقـیــه انـگـار خــداونـد بـه او داده جـنـان را وقـتـی که روی شـانـۀ سـقـاست رقـیه یک لحظه اگر نیست روی دوش علمدار بر دوش عـلـی اکـبـرِ لـیـلاسـت رقـیه گر طفل سه سالهست تو کوچک مشمارش آثـار بــزرگـیـش هـــویــداسـت رقـیـه یک قطره ز دریای حسین است ولیکن در نوع خودش وسعت دریـاست رقیه در سوریه تا صبح قیامت همه فخرش هـمـسـایـگـی زیـنب کـبـراسـت رقـیـه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
بیتو احساس غریبیست پریشانی من شـدهای با خـبـر از گـریـهٔ پـنهـانی من رفتی و دور و برم پُر شده از ابر سیاه مثـل خـورشـید بیا در شب بارانی من آمدم کوچه به کوچه پی تو شهر به شهر تا که شد دربهدری خسته ز حیرانی من همهجا با تو شده سربهسر از عطر بهار تـو بـیـا تـا بـرود شـام زمـسـتـانـی من باغ ما پُـر شده از یـاس، بنـفـشه، لالـه میرسد با قـدمت فصل گلافـشانی من آمدی نیمۀشب، سر زده، گلگونچهره همهجا پـر شده از قـصـهٔ مهـمانی من
: امتیاز
|
























